+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 20:14  توسط مهدیه
وخداي بزرگ مي داند ،چه بي انصاف وبي رحم مردمي اند اگر باور ندارند كه من نه پاسدار شبم ودوستدار تاريكي وتنهايي ام كه آرزومند صبحم وچشم براه سحرم وبارها در دل ظلمت شب در نماز ودر دعا از خدايم خواسته ام كه صبحي فرا رسد وبر لب هاي خاموش وكبود افق لبخند سپيده اي بشكفد ودرودشت در پرتو زرين آفتاب بتابد وشب بميردوشمع فروميرد بگذار سپيده سرزند چه باك كه من بميرم وشبنم فروخشكدوشبگير خاموش شودو شباهنگ گنگ گردد ومهتاب رنگ بازد وستاره سحري باز گردد و راه كهكشان بسته شود... بگذار سپيده سرزندوپروانه به سوي آفتاب پركشد!
...........................
الله لا اله الا هوالحي القيوم لا تاخذه سنة ولا نوم له ما في السماوات وما في الارض من ذاالذي يشفع عنده الا باذنه يعلم ما بين ايديهم وما خلفهم ولا يحيطون بشي من علمه الا بما شاء وسع كرسيه السماوات والارض ولا يؤده حفظهما وهوالعلي العظيم لا اكراه في الدين قدتبين الرشد من الغي فمن يكفر بالطاغوت ويؤمن باالله فقد استمسك بالعروة الوثقي لا انفصام لها والله سميع عليم الله ولي الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الي النور والذين كفروا اولياوهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي الظلمات اولئك اصحاب النارهم فيها خالدون
..............................
گوش زمين به ناله من نيست آشنا من طاير شكسته پر آسماني ام گيرم كه آب ودانه دريغم نداشتند چون مي كنند با غم بي هم زباني ام
...............................
حتا اگر براي هميشه خاموش شوم، حتا ديگر نگذارندفردا برگردم، وباز آواي محزون تنهايي سنگين و رنج آلود روح تنهايم را در زير رواق بلند وزيباي صومعه ام زمزمه كنم. آري! حتا اگر فردا ديگر نگذاشتند كه برگردم، حتا اگر ديگر نتوانستم آواز بخوانم، طنين آواي من كه از درون صومعه برمي خاست همواره در اين كوهستان خواهد پيچيد.